خاطرهی یک روز خاص در پارک رویای آبی
خاطرهی پارک ترافیک رویای آبی ؛ سلام! من نازنین هستم. کلاس چهارم دبستان میخونم و امروز میخوام براتون از یکی از بهترین روزهای زندگیم تعریف کنم. روزی که با مدرسهمون رفتیم به پارک آموزش ترافیک منطقه ۱۴، که اسم قشنگی هم داشت: پارک رویای آبی.
اون روز، از همون اول صبح حالم خیلی خوب بود. کیفم رو زودتر از همیشه بستم و کفشهامو برق انداختم! مامانم برام یه بطری آب و یه خوراکی خوشمزه گذاشت و گفت: «نازنینجان، حتماً خوب گوش بده ببین چیا یادت میدن.» منم با لبخند گفتم: «چشم مامان جون!» چون میدونستم قراره کلی چیزای جالب یاد بگیرم.

حرکت به سمت پارک ترافیک رویای آبی
با اتوبوس مدرسه حرکت کردیم و وقتی رسیدیم، یه عالمه تابلو و چراغ راهنمایی دیدم که واقعی نبودن ولی خیلی شبیهشون بودن! یه عالمه خطکشی روی زمین بود، مسیر دوچرخهسواری داشت، علامتهای ایست و حتی یه چهارراه کوچولو هم ساخته بودن! دلم میخواست همون لحظه توی اون دنیا کوچولوی شهری بدوم و همه جاشو ببینم. خاطرهی پارک ترافیک رویای آبی نوشته نازنین نیکخواه از دبستان زینبیه یکی از بهترین هدایایی است که دانش آموزان به ما داده اند.
در پارک ترافیک رویای آبی
در ادامه خاطرهی پارک ترافیک رویای آبی نازنینی خانم نوشته : اول از همه، یه آقایی با لباس آبی پلیس، که اسمش آقای شریفی بود، اومد جلو و بهمون خوشآمد گفت. خیلی مهربون بود و با لبخند گفت: «امروز شما قراره هم بازی کنید، هم یاد بگیرید چطور مثل یه شهروند واقعی رفتار کنید!» بعدش ما رو بردن به ایستگاههای مختلف. خاطرهی پارک ترافیک رویای آبی
ایستگاه اول پارک ترافیک رویای آبی در منطقه 14
عبور از خیابون بود. اونجا یاد گرفتیم که اول باید کنار خطکشی بایستیم، بعد با نگاه به چپ، راست، دوباره چپ، مطمئن بشیم ماشین نمیاد. خانم مربی اونجا گفت: «هیچوقت نباید از بین ماشینهای پارکشده بپرید توی خیابون. حتی اگه عجله دارید!» منم با دقت گوش دادم و یاد گرفتم همیشه صبر کنم تا مطمئن بشم راه امنه.
ایستگاه دوم پارک ترافیک
یاد گرفتیم که تا وقتی زیر ۱۲ سال هستیم، نباید صندلی جلوی ماشین بشینیم. یکی از بچهها گفت: «ولی من همیشه اون جلو میشینم چون پنجرهشو دوست دارم!» آقای شریفی خندید و گفت: «اما امنیت از هر چیزی مهمتره! وقتی کوچکتر از ۱۲ سال هستید، صندلی عقب و کمربند ایمنی، بهترین انتخابه.» من همون موقع تصمیم گرفتم دیگه هیچوقت نخوام صندلی جلو بشینم.
ایستگاه سوم بوستان آموزش ترافیک
بازی با دوچرخه و تابلوهای راهنمایی بود. بهمون دوچرخه دادن و گفتن که مثل بزرگترها، باید از مسیر مشخص شده حرکت کنیم و به تابلوها احترام بگذاریم. یه تابلوی “ایست” جلو روم بود و اولش فکر کردم باید سریع رد شم، ولی بعد یادم افتاد که باید کامل توقف کنم. مربی گفت: «آفرین نازنین! همین که ایستادی یعنی تو یه رانندهی قانونمند هستی.» خاطرهی پارک ترافیک رویای آبی
تو یکی از قسمتهای پارک، یه مسیر کوچیک بود شبیه خیابون واقعی. چراغ راهنمایی داشت، خطکشی عابر داشت، حتی تقاطع و دوربرگردون هم داشت! بچهها با دوچرخه و ماشینهای کوچولو از توی اون رد میشدن. اونجا فهمیدیم اگه نظم نباشه، تصادف میشه! یکبار یکی از بچهها از چراغ قرمز رد شد و ماشین کوچولوی دوستش خورد بهش! مربی گفت: «دیدید؟ قانون برای بازی نیست، برای حفظ جان ماست.»
بازی نقشدار “پلیس و شهروند”
یکی از چیزایی که خیلی دوست داشتم، بازی نقشدار “پلیس و شهروند” بود. ما لباس پلیس پوشیدیم، سوت زدیم، تابلو دستمون گرفتیم و به بقیه شهروندها تذکر میدادیم. نه با دعوا، نه با فریاد، بلکه با مهربونی. اونجا فهمیدیم که باید به بقیه کمک کنیم قانون رو یاد بگیرن، نه اینکه فقط بگیم “اشتباه کردی!”
بعد از همهی بازیها و آموزشها، ما رو بردن کنار یه جای قشنگ با گلهای رنگی و صندلیهایی که دور تا دور چیده شده بود. اونجا آقای شریفی، که حالا دیگه دوست همهی ما شده بود، برای هر کسی که خوب گوش داده بود و خوب بازی کرده بود، جایزه آورد. اسم منو صدا کرد! قلبم تند تند میزد. رفتم جلو و یه بسته کوچولو گرفتم. توش یه دفترچه ترافیکی، یه مداد رنگی قشنگ و یه برچسب “شهروند نمونه” بود!
اونجا با خودم گفتم: کاش همه بچهها بتونن بیان این پارک قشنگ. چون هم خوش میگذره، هم چیزایی یاد میگیری که میتونه یه روز جونتو نجات بده!
در پایان یک روز زیبا در پارک ترافیک
تو راه برگشت، وقتی توی اتوبوس نشسته بودم، به بیرون نگاه کردم. دیدم یه آقایی با بچهش از خیابون رد میشه، ولی بچهاش رفت جلوتر و آقا حواسش نبود! دلم میخواست از توی شیشه داد بزنم: «نه! اول چپ، راست، چپ رو نگاه کن!» ولی فقط لبخند زدم و با خودم گفتم: «من دیگه میدونم، من میتونم به مامان و بابامم یاد بدم.» اون روز برای من فقط یه اردو نبود. یه ماجراجویی بود، یه روز که توی قلبم مونده. پارک رویای آبی فقط یه پارک نبود، یه دنیای کوچولو بود که توش یاد گرفتم چطور شهر رو امنتر کنم. امیدوارم دوباره بتونم برم اونجا. حتی دلم میخواد یه روز مربی بشم، مثل آقای شریفی، و به بچهها یاد بدم چطور هم بازی کنن، هم قانون رو یاد بگیرن.

